شعر و مرثیه شهادت امام موسی کاظم علیه السلام
۱۲ شعر و مرثیه در وصف امام موسی کاظم به مناسبت شهادت این امام بزرگوار
در ادامه مطلب
سالها کنج قفس تنها و بی غمخوار بودم
لحظه ها را می شمردم در غم دیدار بودم
هر سحر با ضربه ی سیلی نمودم روزه آغاز
زیر آماج لگد در لحظه ی افطار بودم
گرچه زندانبان مرا میزد به نامردی ولیکن
من برای عفو او در ذکر یا غفار بودم
من زکیه سیرتم زهرا تبارم زینبی ام
گاه یاد شام وگه یاد در ودیوار بودم
چونکه می بردند نامردان به سوی چارمیخم
یاد بند گردن مولا وآن مسمار بودم
چونکه می افتاد دندانی ز من از دست سنگینی
یاد چوب خیزران و کوفه بدکار بودم
فاصله افتاده بین استخوانهای نحیفم
یاد غمهای سه ساله بسکه در آزار بودم
تا که می خندید دشمن بر شکسته حرمتم
یاد سر گردانی زینب سر ِ بازار بودم
سروده ی محمود ژولیده
- – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – -
امید دل
در دل خاکم و امّید نجاتی دارم
در دل امید و به لبها صلواتی دارم
مرگ،همسایه ی دیوار به دیوار من است
منم آن زنده که هر شب سکراتی دارم
هشت معصوم عیان شد زمصیبات تنم
از شهیدان خداوند صفاتی دارم
منم آن نخله ی در خاک که بر خوردن آب
جاری از دیده ی خود نهر فراتی دارم
ساقم از کوتهی تخته به رسوایی رفت
ورنه بشکسته ستون فقراتی دارم
کفن آوردن این قوم عذابی دگر است
اندر این هفت کفن تازه نکاتی دارم
سروده محمد سهرابی
- – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – -
نماز نشسته
در این زندان که ره بسته است پرواز صدایم را
نمی بینم کسی را جز خودم را و خدایم را
سرم را می گذارم روی زانوهای لرزانم
یکایک می شمارم غصه های زخمهایم را
پریشان حالم و از استخوانم درد می ریزد
نمی جویم زدست هرکس و ناکس دوایم را
اگر چه زخم تن دارم کبودی بدن دارم
ولی خرج عبادت می نمایم لحظه هایم را
حضور دانه ی زنجیر در راه گلوگاهم
دو چندان می نماید بغض سنگین دعایم را
نمی گویم چه کردم تازیانه با وجود من
ببین پُر کرده خون پیکرمن بوریایم را
اگر بنشسته می خوانم نمازم را در این زندان
غل زنجیرها کوبیده کرده ساقی پایم را
سروده علی اکبر لطیفیان
- – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – -
موسی شدی که معجزه ای دست وپا کنی
راهی برای رد شدن قوم، وا کنی
زنجیر های زیر گلویت مزاحم اند
فرصت نمی دهند خودت را دعا کنی
در یک بدن بجای همه درد می کشی
می خواستی تمام خودت را فدا کنی
وقت اذان مغرب این تازیانه هاست
وقتش رسیده است که افطار وا کنی
مثل علی عروج نمازت امان نداد
فکری به حال فاصله ی ساق پا کنی
عیسی مسیح من به صلیبت کشیدهاند
اینگونه بهتر است خدا را صدا کنی
حالا میان قحطی تابوت های شهر
باید به تخته های دری اکتفا کنی
سروده ی علی اکبر لطیفیان
- – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – -
سالها کنج قفس تنها و بی غمخوار بودم
لحظه ها را می شمردم در غم دیدار بودم
هر سحر با ضربه ی سیلی نمودم روزه آغاز
زیر آماج لگد در لحظه ی افطار بودم
گرچه زندانبان مرا میزد به نامردی ولیکن
من برای عفو او در ذکر یا غفار بودم
من زکیه سیرتم زهرا تبارم زینبی ام
گاه یاد شام وگه یاد در ودیوار بودم
چونکه می بردند نامردان به سوی چارمیخم
یاد بند گردن مولا وآن مسمار بودم
چونکه می افتاد دندانی ز من از دست سنگینی
یاد چوب خیزران و کوفه بدکار بودم
فاصله افتاده بین استخوانهای نحیفم
یاد غمهای سه ساله بسکه در آزار بودم
تا که می خندید دشمن بر شکسته حرمتم
یاد سر گردانی زینب سر ِ بازار بودم
سروده ی محمود ژولیده
- – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – -
کنون که گوشه ی زندان به بند زنجیرم
خدا گواست چو زهرا ز زندگی سیرم
شبیه مادر مظلومه تا ورود اجل
دو دست بسته ی خود سوی آسمان گیرم
شکسته پا و کمان قد ، رسیده جان به لبم
شکنجه های عدو کرده اینچنین پیرم
ز تار کعب نی و پود تازیانه ی کین
به باغ یاس ولایت ، بنفشه تصویرم
عدو بدون جهت ناسزا به من می گفت
اگر چه گفته خدا از تبار تطهیرم
زجانب من خسته به دخترم گویید
اسیرِ سلسله ها نِی ، اسیر تقدیرم
رضا بیا که نگاهم به چار چوب در است
بیا که کنج قفس بی شکیب می میرم
به یاد کرب و بلا بی قرار می گریم
به یاد حنجر شش ماهه و پَرِ تیرم
به یاد ساقی بی دست و مشک علقمه ام
به یاد راس جدا از جفای شمشیرم
- – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – -
دارد کس در این عالم دل زاری که من دارم
ندارد سینه ای آه شرر باری که من دارم
ندیده هیچ مظلومی چنین ظلمی که من دیدم
ندارد چشم گردون چشم خونباری که من دارم
ندارد هیچ زندانی نگهبانی که من دارم
ندارد کس بعالم خصم خونخواری که من دارم
شب و روزم بود یکسان ز تاریکی این زندان
ندیده دیده گردون پرستاری که من دارم
ندارد محرم رازی بجز این کنده و زنجیر
ندیده دیده گردون شب تاری که من دارم
بگیرم روزه و ذکر خدا هر دم به لب دارم
نباشد روزه داری را چو افطاری که من دارم
از این ظلمی که هارون می کند بر من خدا داند
کسی باور ندارد چشم خونباری که من دارم
- – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – -
چشم گردون در عزای موسى جعفر گریست
دیده ی خورشید بر آن ماه خوش منظر گریست
گر چه او پروانه ی حق بود اما همچو شمع
در مناجاتش ز هجر دوست پا تاسر گریست
ژرف زندان بهر او معراج قرب دوست بود
عاشق صادق ز هجران رخ دلبر گریست
گه به یاد مادرش زهرا فغان از دل کشید
گاه بر مظلومی شیر خدا حیدر گریست
او که خود مظلوم و در بند ستمگر بود اسیر
بر غریبی شهید کربلا یک سر گریست
دیده ی عشاق از داغ امام عاشقان
در دل صحرای غم یک آسمان اختر گریست
حضرت معصومه زین ماتم فغان از دل کشید
در مدینه از غم مرگ پدر دختر گریست
در عزای ناخدای فلک تسلیم و رضا
پور دلبندش رضا در موج غم گوهر گریست
- – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – -
بارالاها سیر شد از زندگانی جانم امشب
تنگ گردیده دلم از دوری طفلانم امشب
چهارده سال است بی جرم و گنه زندانیم من
کن خلاصم دیگر از این گوشه ی زندانم امشب
باز کن زنجیر از پایم مسیب طی شد عمرم
گوشه ی زندان من بی کس بتو مهمانم امشب
رو صبا اندر مدینه خواهرم معصومه را گو
جان بابا از فراق روی تو گریانم امشب
من که می میرم رضا جان گر بیایی گر نیایی
می کشد هجر توام آخر تو را میدانم امشب
این چه زهری بود هارون بر من دور از وطن داد
کز شرارش بر سما شد ناله و افغانم امشب
می شوم راحت ز رنج و محنت دنیای فانی
گر روم (تابع) به جنت در بر جانانم امشب
- – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – -
من در این کنج قفس غوغای محشر می کنم
پیروی از مادرم زهرای اطهر میکنم
کاخ استبداد را بر فرق هارون دغل
واژگون با نعره ی اللّه اکبر میکنم
تا زند سیلی به رویم سندی از راه ستم
یاد سیلی خوردن زهرای اطهر می کنم
گر چه در قید غل و زنجیر می باشم ولی
استقامت در بر دشمن چو حیدر می کنم
گر ز پا و گردنِ رنجور من خون می چکد
یاد میخ و سینه ی مجروح مادر می کنم
- – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – -
می خواستند داغ تو را شعله ور کنند
وقتی که سوختی همه را با خبر کنند
می خواستند دفن شوی زیر خاکها
تا زنده زنده از سر خاکت گذر کنند
می خواستند شام غریبان بپا کنند
تا بچه های فاطمه را در به در کنند
از ناسزا بگو که چه آورده بر سرت
می خواستند باز تو را خونجگر کنند
زنجیر دست شما بسته باشد و
مثل مدینه فاطمه ات را سپر کنند
قوم یهود را به مصافت کشیده اند
تا تازیانه ها به مراتب اثر کنند
حالا بیا بگو که ملائک یکی یکی
فکری برای این تن بی پال و پر کنند
این اشک ها مسافر یک جسم بی سرند
وقتش رسیده است به آنجا سفر کنند
—رحمان نوازنی—
- – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – -
دستی رسید بال و پرم را کشید و رفت
از بال من شکسته ترین آفرید و رفت
خون گلوی زیر فشارم که تازه بود
با یک اشاره روی لباسم چکید و رفت
بد کاره ای به خاک مناجات سر گذاشت
وقتی صدای بندگی ام را شنید و رفت
راضی نشد به بالش سختی که داشتم
زنجیرهای زیر سرم را کشید و رفت
شاید مرا ندیده در آن ظلمتی که بود
با پا به روی جسم ضعیفم دوید و رفت
روزم لگد نخورده به آخر نمی رسید
با درد بود اگر شب و روزم رسید و رفت
دیروز صبح با نوک شلاق پا شدم
پلکم به زخم رو زد و در خون طپید و رفت
از چند جا ضریح تنم متصل نبود
پهلوی هم مرا وسط تخته چید و رفت
تابوت از شکستگی ام کار می گرفت
گاهی سرم به گوشه ی دیوار می گرفت
—علی اکبر لطیفیان—



























